بایگانی

بایگانی آگوست

ریشه شناسی واژة بازار

۸ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

ریشه شناسی واژة بازار
واژة بازار در فارسی میانه «وازار» r ¦za ¦wa بوده. صورت مفروض این واژه در زبان ایرانی باستان carana ¦waha گرفته شده است. این واژه از دو جزء ¦waha به معنی «بها»، «ارزش»، «تجارت و دادوستد» و carana به معنی «جایگاه و محل» تشکیل شده و در اصل به معنی محل دادوستد و خرید و فروش بوده است. بدین ترتیب، تحول آوایی واژة «بازار» را از ایرانی باستان تا به امروز میتوان چنین فرض کرد: carana ¦carna<waha ¦ہr<wa §c ¦r<wa ¦za ¦r<wa ¦za ¦ba . این واژة اصیل ایرانی در اردو و هندی به صورتهای r ¦za ¦r, ba ¦r, baza ¦baja تلفظ میشود. این واژه از فارسی به ترکی، از ترکی به ایتالیایی و از آن طریق به دیگر زبانهای اروپایی، ازجمله انگلیسی، راه یافته است. واژة بازار در ترکی به صورتهای بازار / پازار؛ در فرانسه bazar ؛ در اسپانیایی و پرتغالی bazar ؛ در ایتالیایی bazzar ؛ در انگلیسی از طریق ایتالیایی bazaar و در زبان آلمانی basar ؛ در روسی bazar و در زبان مالایی pazar به کار میرود. شواهد نشان میدهد که بازار ایرانی با ویژگیهای خود زبانزد جهانیان بوده و واژة ایرانی بازار به بسیاری از زبانهای جهان راه یافته است. البته شهرت جهانی بازارهای قسطنطنیه (استانبول) در اشاعة این واژه میان زبانهای اروپایی بیتأثیر نبوده است. ادامه ی نوشته

روستای کرمانج نشین چری (Chery) فاروج

۸ شهریور ۱۳۹۰ ۴ دیدگاه
روستای کرمانج نشین چری (Chery) فاروج

روستای چری  در ۶ کیلومتری فاروج واقع شده است. مردم این روستا به زبان کردی کرمانجی صحبت می کنند.

گزارشی از روزنامه خراسان شمالی در رابطه با کمبود آب در چری

***********

 این جا مردم چشم انتظارتانکرهای آب هستند

ادامه ی نوشته

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

۷ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

دکتر محمود اکرامی فر – اسفراین


چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

دل درنایی من اینهمه بیهوده مگرد

خانه دوست همین جاست اگر بگذارند

سند عقل مشاع است اگر بگذارند

عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

غضب آلوده نگاهم میکنید ای مردم

دل من مال شماهاست اگر بگذارند

من تو را دوست دارم، تو اما …

۷ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

شاعر:  محمد رمضانی فرخانی – قوچان

-

عشق من!‌ بی‌قرارم!‌ تو اما…
من تو را دوست دارم، تو اما …
من فراموشی خاطراتم
احتمالاً‌ غبارم، تو اما…
هیچ‌کس این طرف‌ها ندارد
هیچ کاری به کارم، تو اما…
گوش کن، من رگِ خشکِ باغم
من کجا جویبارم، تو اما…
برگ زردم، بله، ‌می‌پذیرم
پوچ و بی‌اعتبارم، تو اما…
چهرة دردناک و تبسم؟
خنده‌ای مستعارم، تو اما…
بی‌پناهم، سپر هم ندارم
چشم اسفندیارم،‌ تو اما…
صورتم سرخ … آری، قشنگ است
از درون هم انارم، تو اما…
فصل‌ها از بهارم گذشتند
خب، تمام است کارم، تو اما…
گفتمت: فصل خوبی است، گفتی:
خسته‌ام، کار دارم، تو اما…

باز در چشم من خیره ماندی
باز بی‌اختیارم، تو اما…

باز در چشم من خیره ماندی
باز بی‌اختیارم، تو اما…
قلعه‌ای ماسه‌ام روی ساحل
سخت ناپایدارم، تو اما…
زخم، پاشیده شب را به جانم
مرگ دنباله‌دارم، تو اما…
بی تو ای ماه!‌ ای ماه!‌ ای ماه!‌
ظلمت روزگارم، تو اما…
شیهة اسب من را خریدند
این هم از افتخارم، تو اما…
ابر در ابر در ابر در ابر
در خودم سوگوارم، تو اما…
آخرین سرفة یک مسافر
سوت سرد قطارم، تو اما…
من خودت را به تو می‌سپارم
جز تو چیزی ندارم، تو اما

تاریخ مرا نمی شود پاک کنی

۷ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

جواد سنجری باجگیران

-

چند رباعی
این دهکده شهر رو به راهی بوده ست

این خاک سیاه تکه ماهی بوده ست

یک روز تو هم به یاد خواهی اورد

این تخت همیشه تخت شاهی بوده ست

***

این دهکده شهر رو به راهی بوده ست

این خاک سیاه تکه ماهی بوده ست

یک روز تو هم به یاد خواهی اورد

این تخت همیشه تخت شاهی بوده ست

***

روی تن تیر زهر ما را بنویس

مردان ستبر شهر ما را بنویس

در کنج همان دفتر صد پاره شده

تاریخ ، دوباره قهر ما را بنویس

***

در خاک اگر سینه ی این تاک کنی

یا هر ورقی را به شبی خاک کنی

هرگز نشود ذهن زمین را شستن

تاریخ مرا نمی شود پاک کنی

فکر می‌کنم که مدیونم به تو!

۷ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

نرگس برهمند متولد سال ۱۳۵۹ در بجنورد، ادبیات فارسی خوانده و تا کنون مجموعه‌ی شعر سپید «به دنیا اعتماد کرده‌ام» (برگزیده‌ی جایزه‌ی شعر خبرنگاران) و مجموعه‌ی شعر کلاسیک «رشته‌کوه عزیز» را به چاپ رسانده است. او که در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مشهد کار می‌کند، تعدادی کتاب را هم برای کودکان و نوجوانان منتشر کرده است.

در ادامه  چند شعر جدید از ایشان تقدیم می گردد:

-

-

۱-

مگر اندوه تمام می‌شود

برای دلخوشی تو رفته پشت درختان

یا روی مجسمه‌ی میدان شهر نشسته

یا از لوسترهای آویزان

نگاهت می‌کند

و انرژی‌های منفی یعنی همین.

گاهی انسان تنهاست

ناگهان قانونی را می‌فهمد

که سخت بود پیش از این

گاهی می‌توان با این همه اندوه از کوه بالا رفت

آه اندوه!

فکر می‌کنم که مدیونم به تو!

***

۲ـ

از آن همه اندوهی که در چمدانت گذاشته‌ای می‌ترسم

کاش دزدی بیاید

و آن را ببرد

بعد هم عصبانی شود

در رودخانه‌ای

درّه‌ای

جایی

رهایش کند.

***

۳-

این همه که عاشق می‌شوی

صدایت می‌افتد

دهانت تلخ می‌شود

با یک قاشق مربّاخوری

عسل می‌ریزی در دهانم

و پنج‌ضلعی‌های قلبم

پُر می‌شود از نیش زنبورهای کارگر.

***

۴-

می‌ترسم از جمعیّت کلمه‌ها که اطرافم راه می‌روند

نه شعر می‌شوند

و نه غذای خوشمزه‌ای برای ناهار

می‌ترسم از ران‌های کوچک بلدرچین بر سر در مغازه‌ها

و نگاه بی‌تفاوت عابران

به بوته‌های افسرده‌ی کرفس در سه‌ماهه‌ی سیاه زمستان.

***

۵-

چمن‌ها

آن‌قدر یکدست بودند

که دل هر حلزونی را می‌بردند

تو فیلسوفی هستی که در باغچه راه می‌روی

زنبورها را عاشق‌تر می‌کنی

و شهدها را شیرین‌تر

از پنجره که نگاهت می‌کنم

حواس مربّای توت فرنگی هم پرت می‌شود.

روستای امان مگان؟ /امان قلعه (امان مرگان) درگز

۷ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

 

روستای امان مگان /امان قلعه (امان مرگان) در دهستان درونگر بخش نوخندان شهرستان درگز واقع گردیده است. این روستا دارای ۲۴ خانوار و ۹۸ نفر جمعیت می باشد.

 

سا ئیسمایل حوسین‌پور و آسمانا بی مه‌رز وی

۶ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

علیرضا سپاهی لایین

به احترام “آسمان بی مرز است” مجموعه سه مصرعی‌های زیبای

اسماعیل حسین‌پور؛شاعر نام آشنا وتوانای کرد درشمال خراسان


چه‌ند سئ خشتی

شه‌وتین                                              Şewtîn

تو چیکه‌کی  چریێک  تووسی                  tu çîkekî  çiryêk tûsî

ده شه‌وتی  و  ناوی  بووسی                   deŞewtî  u  nawî bûsî

شه‌وتین ژه ته مه هێڤووسی !!             Şewtîn je te me hêvûsî!

  ادامه ی نوشته

Çêkirina berfire ya pêlîstoka ”Bûke Baranê” li Îranê

۶ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

Çêkirina berfire ya pêlîstoka ''Bûke Baranê'' li Îranê

 Pêlstoka (bûka lik) Bûke Baranê bi zûtirkê yê ji aliyê navenda perwerde kirina fikrê zarok û tezelawan bi awayekî berfire were çêkirinê.

 Li gor raporta Kurdpress’ê, ۳ pêlîstokên keçikan yên herêmiye Îranê ser navê Tekim, Leyla û Bûke Barane an Çemçe Gelin bi zûtirkê yê ji aliyê navenda perwerde kirina fikrê zarok û tezelawan ve bi awayekî berfire werin çêkirinê.

Pêlîstoka Tekim ya deverên bakûra rojava û ustana Çarmihal û Bextyariyê, pêlîstoka Leyla ku zarokên Kurd, Lor û Tirk û yên deverên eşîretan û her wiha pêlîstoka Bûke Barane yê tevî çêrûng û helbestên bedewe wan bi awayekî berfire li Îranê yê bên çêkirinê.

Ċavķanî: IRAB Kurdish Radio – Kurmancî

از مَرگ ِ تو سال ها گذشته است

۵ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

سعید قربانیان رهورد – قوچان

 

شعری از مجموعه ی ماه استخوان یک ماهی


از مَرگ ِ تو سال ها گذشته است

و این نامه

دیر به دست ِ تو می رسد.

به قاصدک ها و اداره ی پُست

امیدی ندارم.

چون سردابه یِ ِ انتهای حیاط، تنهایم!

از این سال ها، چه بگویم؟

در آینه

هر روز برف می آمد

و بر موهای مادرم

ساقه های حنا می رویید.

 

انتهای کوچه های شعر

۵ شهریور ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

محبوبه سعاتمند – قوچان

 

از انتهای کوچه های شعر، من

سلام می دهم به تو

از انتهای کوچه داد می زنم

که از کنار من نرو

چکیده ای از این نگاه خیس من

به سوی جاده های زرد می دود

نسیمی از غم و ترانه و غزل

به سمت کوچه می وزد.

من این طرف تو آن طرف

من انتهای کو چه ام، تو در کنار جاده ای.

ترانه ای عجیب پینه می کند

نگاه را به چشم تو.

چه ارتباط ساده ای

دوباره داد می زنم،

صدای من چو پیچکی

تو همچنان که می روی،

به قدر نقطه کوچکی.

تو مثل بچه های خوب

به باغ قلبم آمدی.

ولی تمام سیب های قلب من

به دست تو گرفته شد

و حال می روی و سیب های من

میان دست ها و توی دامنت.

اگر چه می روی برو، که باغبان نبیندت

ملامتت نمی کنم برای دور بودنت.

از انتهای کوچه های شعر، من

سلام می دهم، ولی

تو بانگاه منجمد، به من جواب می دهی.

فقط از آن به بعد ماند میان کوچه بوی تو.

گهی به خواب دیده ام

میان کوچه ای و من، فراری ام به سوی تو.

عطش زیر و رو شدن دارم

۵ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

محمدرضا شرفی خبوشانی – قوچان

عطش زیر و رو شدن دارم

شکوه از دست خویشتن دارم

این جنون تازگی ندارد و من

ریشه در باوری کهن دارم

عشق برده است خانمانم را

***

عطش زیر و رو شدن دارم

شکوه از دست خویشتن دارم

این جنون تازگی ندارد و من

ریشه در باوری کهن دارم

عشق برده است خانمانم را

از خودم بوی پیرهن دارم

نغمه هایش همیشه فریاد است

این گلو پاره ای که من دارم

روح آواره ی مرا بگذار

تا اویسی که در قرن دارم

کشته ی عشقم و به ناچاری

جامه ی زندگی به تن دارم

محمدرضا شرفی خبوشانی

اگر تو بودی …

۵ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

فریبا شادلو  – مشهد

 

١

اگر تو بودی

امروز شنبه بود

تا ما عصر را بنفشه بخوانیم

حالا سه شنبه است

و من سنگین تر از زنان باردار

به خانه باز می گردم

تا چای بنوشم

و ترانه های غمگین گوش کنم

٢

درست وقتی انتظارش را نداری به سراغت می آید

در کتابفروشی

در پارک

یا همین جا که حالا من ایستاده ام

عشق به همین راحتی

از پیراهنت بالا می آید

و همچون شال گردنی

زمستان را کوتاه می کند…

فرصت لبخند

۴ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

حسن روشان – بجنورد

چندیست باز فرصت لبخندمان کم است

یعنی هر آن چه می چکد از واژه ها غم است

در پیله ی سکوت غریبانه زیستن

آیینه ی مجسم جبری مسلم است

***

عمریست می کشیم بر این شانه مرگ را

این زندگی که نیست، خدایا جهنم است

در زیر بار ذلت و در زیر بار نان

دیریست، باز گردن اهل زمین خم است

جز اشک و شک به چشم اهالی ندیده ام

یعنی بساط فاجعه هر سو فراهم است

این جا ز ترس تهمت مردم، مسیح نیز

دنبال شاهدی پی تطهیر مریم است

حتی زبان و ذهن تمام پرندگان

مثل هوای آخر پاییز، مبهم است

گفتی چرا به خنده لبم وا نمی شود؟

هر چار فصل زندگی من محرم است

من خویش را سروده ام و زخم خویش را

شاعر شعورِ عاصیِ اندوه عالم است

ماندیم و سوختیم و شکستیم و ساختیم

دلتنگی ام فراتر از این ها که گفتم است

بر میز بی گلدان

۴ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

مریم مهر آذر – قوچان

از کتاب «بر میز بی گلدان»

 

1-
عشق تو
دستمال ِتب داری است
دو چندان می کند
اندوه رودخانه ای را که در حاشیه ی گلدوزی اش می رود.

 

2
خیال کن!
بر مزرعه ای ایستاده باشی
که آفتابگردان هایش زرد
گندم هایش زرد
لباس ِمترسَک اش زرد باشد.
مثل ِاوّلین شعاع ِآفتاب که به زمین می رسد
خیال کن!
مزرعه ای را دوست داشته باشی
که مال ِتو نباشد.

 

3
نام ِتو دهانی آغِشته به خون است
که کبوتری درآن
فرزندانش را به سُکوت دعوت می کند.
وقـتی با نفـَس هایت – بادهای گرم ِ جُنوب -
با پیراهنت – سِپید – درلانه ی جُغدها قدم برمی داری.
نام ِتو گـُلی است
- برساقه ی نحیفش – که در برف روییده باشد.

نام ِتو را دیوارهای ِشهر
با خطی مَهیب و مهیِّج
در صورت ِعابران سُرفه می کنند.

 

4
پیش از تو کسی را نمی شناختم
که نامش او را ترک کرده باشد.

دستِ تو گـُلی بود در آستین.
باورکرده بودم
اقیانوسی را که در لیوانی به من تعارف کردی
گمان می کردم از این سفر پروانه ای به خانه بَرمی گردد
من جهانی را که از شکاف پیله نمایان بود
دوست داشتم

دستِ کم پیراهنی به من بده!
تا این فصل را سَر کنم.

 

5
آرزو نه، اما امید داشت
یک روز صبح در اتاقش مرده یافت شود
عشق، زیور ِسنگینی بود
مثل خلخالی که به پای طاووسی بسته باشند.

” از جنس غریبی… “

۴ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

صادق آدینه – فاروج

برای آقا امام رضا(ع) که زیارت بارگاهش آرزوی بسیاری از آرزومندان است

” از جنس غریبی… “

میخوام راهی بشم   حالی به حالی

یه تا پیراهن وبا ساک خالی

سفر خوبه سبک باشه همیشه

خصوصأ تو هوای این حوالی

میخوام درمونده ی این جاده باشم

یه بی ره توشه ی دلداده باشم

تو حس ات باشم اما بی تکلف

تو حالت باشم اما ساده باشم

پاهام طاول زده تو کفش حیرت

نگام بُر میخوره تو بُهت جاده

دلیل روشنی دیگه ندارم

واسه دلتنگییای بی اراده

یه چیزیم میشه اینروزا گمونم

پای این گریه های نیمه کاره

غرورم بغضمو پس میزنه هی

خیالت  اشک تو چشمام مییاره

سلام آقا! ببین برگشت خوردم

به تو با بغض های بی مجالم

بذارن فرصتی…حرفامو میگم

بمونم ساعتی…خوب میشه حالم

میخوام راهی بشم……

این شعر را زنانه دوست بدار

۴ شهریور ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

فریبا شادلو  – مشهد

….

دو شعر

 

1..

نگران گلی هستم

که در غیاب تو می روید

این شعر را زنانه دوست بدار

وقتی به جنگ می روی

و من در خانه تور می بافم

تو دیگر از من عبور نخواهی کرد

و از این خیابان طولانی

که چشم انتظاری های من ست

در غروب های پاییز ِ نشسته بر صندلی قدیمی

و هیچ نامه ای

نشانی ما را ندارد

 

…………

2..

این لبخند از جزایر قناری نمی آید

از چای عصر آغاز می شود

و بوسه ای نابهنگام

که از روی صندلی می افتد

و شکل میز را تغییر می دهد

 

…………………

 

دادی – به اشاره دودمان – بربادم!

۴ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

رمضانعلی روحانی – قوچان

 

با برف و درخت و سوز و سرما – گنجشک

بی تاب تر از مردم دنیا — گنجشک

هر وقت دلم گرفته باشد – ای مرگ!

من یا به تو فکر می کنم یا – گنجشک
ادامه ی نوشته

کویر عاطفه ها

۴ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

مجید آخته – بجنورد

کویر عاطفه ها

در  روزگاری که

آهن و سنگ

تنگ کرده سینه ها را ؛

در روزگارِ مادران ِ بی مهر ،

***

کویر عاطفه ها

در  روزگاری که

آهن و سنگ

تنگ کرده سینه ها را ؛

در روزگارِ مادران ِ بی مهر ،

و در کویر ِ عاطفه ها ،

چه بیهوده می پیمایم

که نزدیک شود

دلی

به

دلی !

مجید آخته– بیستم امرداد هشتاد و نه – مشهد

 


غریق

وقتی بوی عشق

سرمستم می کند

و یادت ،

از یادم می برد

نامم را .

وقتی شرم نگاهت

گونه ام را سرخ می کند

و تنم را داغ .

وقتی گم می شوم در عشق

و پرش های نبضم ، به چشم می آید .

حس می کنم ؛

غرق شدن هم چیز بدی نیست .

مجید آخته -  شانزدهم مهرماه هشتاد و نه – مشهد

 

برای وحید و شهریور شیمیایی اش

۴ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

دکتر علی طلوعی – شیروان


به افق شهریور

من در بی قراری عاشق نمی شوم

که قرارهایم خاکی تر ازباران مرداد است

حالا چه کسی خواسته وصیتم کند؟

تو؟

توکه میدانم تا بهار برمیگردی!

پس چه مرگم شده؟

***

من در بی قراری عاشق نمی شوم

که قرارهایم خاکی تر ازباران مرداد است

حالا چه کسی خواسته وصیتم کند؟

تو؟

توکه میدانم تا بهار برمیگردی!

پس چه مرگم شده؟

در سیبستان اردی بهشت هی سرک می کشم

تا گلوله ای ازجنوب شلیک شود

برای آمرزش گرمسیری که آمدنت را رفته است

به قرارچه کار داری؟

من که در بی قراری مقرمی آیم:

“وتو خوب می دانی روزهای دیری نیست که

پروانه هایم را به سیمهای خاردار

رفو زده ام ”

وهمچنان منتظرم

تا گلوله ای ازجنوب غربی ترین لبخند

شلیک شود!

دارم سر قرار

می رسم

اما مثل روزهای دیری که نیست

یا پلاکت با پلاک این کوچه خوشبخت نمی خواند

یا من دیر رسیده ام

که مادرم بزرگتر شده است

که آینه ها آب رفته اند

که کلمات قد بلند در آینه سر ریز می شوند

به قرار چه کار داری؟

مهم این است که

همچنان منتظر باشم تا در بی پلاکی کوچه

گلوله ای از جنوب شهر شلیک شود

وتو از غربی ترین سمت شهریور

بهاری شوی

بعد تو کار هر شبم این است ، با گل روسری سخن گفتن

۴ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

جواد سنجری باجگیران

تقدیم به استاد قهرمان نازنینم که  در این مدت بی نهایت از ایشان آموخته ام

 

لذتش را کسی نمی داند با گل روسری سخن گفتن
با تمام  وسایل  خانه  به  زبان  دری  سخن  گفتن

بعد چندی که باتو سر کردم طرح این مصرع از سرم رد شد
آدمی را کجا سعادت بود مدتی با پری سخن گفتن

عجب این اتفاق زیبا بود که در این روزگار بد کردار
بین دیوار های تو در تو  ناگهان با دری سخن گفتن

من که شعرم همیشه این گونه ست پاره ای یاوه های موزون است
خرده بر کودکان نمی گیرند اینچنین سر سری سخن گفتن

آمدی مثل آیه ای شاید که پس از رفتنت به یکباره
مردم شهر را فراوان شد،پشت پیغمبری سخن گفتن

تو گلی زیر رو سری بودی ، که مرا خار مانده در آغوش
بعد تو کار هر شبم این است ، با گل روسری سخن گفتن

از وقتی رفتی …

۴ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

صفیه کوهی – بجنورد

خانم  صفیه کوهی متولد شهریور ۱۳۵۹ و اهل بجنورد است. وی دارای تحصیلات کارشناسی حسابداری از دانشگاه پیام نور قوچان است و تاکنون مجموعه شعرهای آخرین چهارشنبه و اسب های بی سوار را به چاپ رسانده است. از علایق خانم کوهی می توان به ادبیات- مسائل اجتماعی- امور مالی و تجاری ، کتابهای ادبی و مالی و از لحاظ موسیقی  دوتار و قوشمه کردهای خراسان شمالی اشاره کرد.

-

-

***

از وقتی رفتی …

نمازم را شکسته می خوانم

با نیمه دیگرم

راه می روم

به همه چیز کبریت می زنم

مثل مادربزرگم

رایگان همه چیز را

برای همه کس تعریف می کنم

عشق می ورزم

به آدم هایی که تاریخ نمی خوانند…!

ای حوادث اخیر جانِ پاکِ عاشقان‌! تو بهتری‌؟

۴ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

محمد رمضانی فرخانی – قوچان

ای حوادث اخیر جانِ پاکِ عاشقان‌! تو بهتری‌؟
از شما دلم، دلم گرفته است همچنان‌، تو بهتری‌؟
بس کن ای مواظبت نکرده از غنیمت وجود انس !
ما که لطف خاص کم ندیده‌ایم از این خزان‌، تو بهتری‌؟

واقعاً ‌به جا و راست گفته‌اند این که روزگارِ دون
جایِ جاش، پاک لامروّت است ناگهان‌، تو بهتری ؟
گرچه من دلم برای برگهای مهربانی ات بهار !
سخت دست تنگ می‌شود درخت جاودان‌! تو بهتری‌؟
با وجود این ولی نیازمند ناز هیچ کس مباد
پیکر شکسته‌ بسته‌ات بهار خونچکان‌‌! تو بهتری‌؟
راه و رسم انس ویژه با معاشران واقعی‌، خدا !
عاقبت، چنین که هدیه شد مباد ارمغان‌، تو بهتری‌؟
عقل من که قد نمی‌دهد برای بعدهای بعد از این
پیش از این ولی چنین نبوده بی‌گمان‌، تو بهتری ؟
این زلال، ردپای چیست روی گونه‌های شور من ؟
رنگ و طعم هشت سال دوستی بی امان‌، تو بهتری ؟
این دلی که دیگران به قدر وسع خود شکسته اند را
دست کم تو نشکن ای خدای خوب و مهربان‌! تو بهتری ؟
دیگر این که دست دوستانه‌ای برایم از صمیم دل
واقعاً به جز شما کسی نمی‌دهد تکان، تو بهتری ؟
همرکاب با عصا و لاغر و تکیده … در کنار میز
آخ: پوستین آشکار روی استخوان‌! تو بهتری ؟
[روز، عصر، خارجی:] نمای کافه‌ای کنار جاده با
یک ردیف صندلی، سه میز، چند سایه بان، تو بهتری ؟
خسته ام از این کویر! باز خسته‌ای؟ چقدر هم! و بعد
طعم قند و چای تلخ یک نما از استکان تو بهتری ؟
حزن این صدا برای من چقدر آشناست [ داخلی ]
مال صفحه‌ی شماست ؟ ‌ رفت سمت پیشخوان تو بهتری ؟
…این شهیدی است یا صُدیف؟ تاج اصفهانی یا سراج؟
این گلوی حضرت سیاوش است یا بنان ؟ تو بهتری؟
حسرتی شکفته از رفاقتی قدیم آ…خ روزگار…
گوش می‌کنی؟ رسیده باز هم به « کاروان » … تو بهتری ؟
گفتم این ترانه از قبیل چامه و چکامه نیز نیست
گفت ماجرای عاشقانه‌ای است در میان، تو بهتری ؟
پوستین عشق روی شانه های لخت استخوان شعر
این خودش حدیث زنده‌ای است از مغان‌، تو بهتری ؟
دست کودکان شهر را بگیر در سماع باده‌ات
آه‌ای پدر! بگیر، بی شما نمی‌توان‌، تو بهتری ؟
دست نارسای طبع من چه دیر و دامنت چقدر دور!
اجتهاد واژه‌های بی ردا و طیلسان ! تو بهتری ؟
هیچ شاعری به اعتبار مدح یا به صرف مصلحت
در میان قلب‌هایمان نکرده آشیان‌، تو بهتری ؟
کار من گذشته از تعارفات مصطلح، ‌تو واقفی
حال، بعدِ هشت سال دوستیِ خوبمان‌، تو بهتری ؟
مثل خیلی از برادران اهل ذوق و فضل، آخرش
شعر هم برای امن عیش ما نشد دکان‌، تو بهتری ؟

ادامه ی نوشته

گفت‌وگو با سروش قهرمانلو آهنگساز «خاطرم در آتش است»

۴ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

گفت‌وگو با سروش قهرمانلو آهنگساز «خاطرم در آتش است»
باید به هوش جمعی مردم احترام بگذاریم
«بزرگترین مشکلی که همواره مانع پیشرفت کیفیت موسیقی ما بوده است، ضعف اقتصادی و عدم سودآوری در این عرصه است. اگر موسیقی ما سودآور شود موسیقی‌دان‌ها افزوده می‌شوند و در نهایت این امر منجر به ایجاد تفکرهای مختلف در موسیقی خواهد شد.»
ادامه ی نوشته

با اسب نجیب و سرکش چشمانت

۴ شهریور ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

محمد قهرمـانـی نـژاد – قوچان

 

آنـقدر نـوشتم از تـو در دفتـر خط

تا اینکه شبی شکسته شد پیکر خط

امـروز دوبـاره ای قلـم ! لب وا کن

بنویس : دلم شکست ، نقطه سر خط

 

***

 

در بـازی شطرنج هوس ممتازی

استاد بزرگ عشـوه و اعجـازی

با اسب نجیب و سرکش چشمانت

بر قلعه ی متروک دلم می تازی

 

***

 

از چشـم تر ستاره شبنـم پاشید

بر گونه ی شعرهای من غم پاشید

آنـقدر مرور کردمـت در ذهنـم

تا حافظه شیرازه اش از هم پاشید

من مبتـکر طرح فــرارم ، از خویش

۴ شهریور ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

زینب کارآمد – قوچان

من مبتـکر طرح فــرارم ، از خویش

هرگز نـشده مـات شوم از ایـن کیش

این دست ، حریف رنگ چشمان تو شد

بیچاره شدم ! نه راه پس هست نه پیش

**

شاعـر که دلش را بـه دلت پیوسته

دیگر شده از دست خودش هم خسته

او گفتـه که قیـد عشق را خواهد زد

من مطمئنـم ، دوباره خالـی بسته

شاعرساده

۴ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

علیرضا سپاهی لایین

 

به یاد استاد رمضانپور قوچانی

 

خسته  از سختی یک  عمر  سفر رفتن ها

بی  ” خداحافظ و بدرود”  به شب زد ، تنها

نیمه شب بود و جهان خواب؛فقط چند عاشق

سرکشیدند    پی   بدرقه   از    روزن ها

آخرین کوچ شد  و  کوچه  بی آب  و علف

مرد   را    برد   به   مهمانی   آویشن ها…

**

- پیرمردی که ازاین کوی سفرکرد که بود؟

این سوالی است که می پرسم ازاین برزن ها

این سوالی است که دیراست ولی می پرسم

دیر و بیهوده که ؛ پرسیدن عمر از  زن ها…

**

پیرمردی که ازاین کوچه  گذشت ، آدم بود

آدمی  بود   شبیه   همه  ما – “من”  ها -

شاعری ساده وآزاده که تنها می خواست

پاره ای نان  جوین  از  همه  خرمن ها…

هرچه می دوخت همان پاره به جا بود ، انگار

هنر  زخم  زدن  داشت  فقط  ، سوزن ها !

جوش زد  آنقدر از رویش سیمان  در شهر

تا  که  روی  سر  ما  سقف  شدند  آهن ها …

او چنان با هیجان ” دوست “خطابت می کرد

که   برایت   بشود   تنگ ،  دل  دشمن ها !

**

حیف شد رفت.اگر بود، که شعری می خواند…

…باغ   پر  می شد   از   زمزمه   سوسن  ها

حیف شد رفت؛که گل بود،که ازبس گل بود

پاک  سر  رفت   از  اندازه   پیراهن  ها !!