روستای کرمانج نشین چری (Chery) فاروج
روستای چری در ۶ کیلومتری فاروج واقع شده است. مردم این روستا به زبان کردی کرمانجی صحبت می کنند.
گزارشی از روزنامه خراسان شمالی در رابطه با کمبود آب در چری
***********
این جا مردم چشم انتظارتانکرهای آب هستند
روستای چری در ۶ کیلومتری فاروج واقع شده است. مردم این روستا به زبان کردی کرمانجی صحبت می کنند.
گزارشی از روزنامه خراسان شمالی در رابطه با کمبود آب در چری
***********
این جا مردم چشم انتظارتانکرهای آب هستند

دکتر محمود اکرامی فر – اسفراین
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
دل درنایی من اینهمه بیهوده مگرد
خانه دوست همین جاست اگر بگذارند
سند عقل مشاع است اگر بگذارند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
غضب آلوده نگاهم میکنید ای مردم
دل من مال شماهاست اگر بگذارند

شاعر: محمد رمضانی فرخانی – قوچان
-
عشق من! بیقرارم! تو اما…
من تو را دوست دارم، تو اما …
من فراموشی خاطراتم
احتمالاً غبارم، تو اما…
هیچکس این طرفها ندارد
هیچ کاری به کارم، تو اما…
گوش کن، من رگِ خشکِ باغم
من کجا جویبارم، تو اما…
برگ زردم، بله، میپذیرم
پوچ و بیاعتبارم، تو اما…
چهرة دردناک و تبسم؟
خندهای مستعارم، تو اما…
بیپناهم، سپر هم ندارم
چشم اسفندیارم، تو اما…
صورتم سرخ … آری، قشنگ است
از درون هم انارم، تو اما…
فصلها از بهارم گذشتند
خب، تمام است کارم، تو اما…
گفتمت: فصل خوبی است، گفتی:
خستهام، کار دارم، تو اما…
باز در چشم من خیره ماندی
باز بیاختیارم، تو اما…
باز در چشم من خیره ماندی
باز بیاختیارم، تو اما…
قلعهای ماسهام روی ساحل
سخت ناپایدارم، تو اما…
زخم، پاشیده شب را به جانم
مرگ دنبالهدارم، تو اما…
بی تو ای ماه! ای ماه! ای ماه!
ظلمت روزگارم، تو اما…
شیهة اسب من را خریدند
این هم از افتخارم، تو اما…
ابر در ابر در ابر در ابر
در خودم سوگوارم، تو اما…
آخرین سرفة یک مسافر
سوت سرد قطارم، تو اما…
من خودت را به تو میسپارم
جز تو چیزی ندارم، تو اما

جواد سنجری باجگیران
-
چند رباعی
این دهکده شهر رو به راهی بوده ست
این خاک سیاه تکه ماهی بوده ست
یک روز تو هم به یاد خواهی اورد
این تخت همیشه تخت شاهی بوده ست
***
این دهکده شهر رو به راهی بوده ست
این خاک سیاه تکه ماهی بوده ست
یک روز تو هم به یاد خواهی اورد
این تخت همیشه تخت شاهی بوده ست
***
روی تن تیر زهر ما را بنویس
مردان ستبر شهر ما را بنویس
در کنج همان دفتر صد پاره شده
تاریخ ، دوباره قهر ما را بنویس
***
در خاک اگر سینه ی این تاک کنی
یا هر ورقی را به شبی خاک کنی
هرگز نشود ذهن زمین را شستن
تاریخ مرا نمی شود پاک کنی

نرگس برهمند متولد سال ۱۳۵۹ در بجنورد، ادبیات فارسی خوانده و تا کنون مجموعهی شعر سپید «به دنیا اعتماد کردهام» (برگزیدهی جایزهی شعر خبرنگاران) و مجموعهی شعر کلاسیک «رشتهکوه عزیز» را به چاپ رسانده است. او که در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مشهد کار میکند، تعدادی کتاب را هم برای کودکان و نوجوانان منتشر کرده است.
در ادامه چند شعر جدید از ایشان تقدیم می گردد:
-
-
۱-
مگر اندوه تمام میشود
برای دلخوشی تو رفته پشت درختان
یا روی مجسمهی میدان شهر نشسته
یا از لوسترهای آویزان
نگاهت میکند
و انرژیهای منفی یعنی همین.
گاهی انسان تنهاست
ناگهان قانونی را میفهمد
که سخت بود پیش از این
گاهی میتوان با این همه اندوه از کوه بالا رفت
آه اندوه!
فکر میکنم که مدیونم به تو!
***
۲ـ
از آن همه اندوهی که در چمدانت گذاشتهای میترسم
کاش دزدی بیاید
و آن را ببرد
بعد هم عصبانی شود
در رودخانهای
درّهای
جایی
رهایش کند.
***
۳-
این همه که عاشق میشوی
صدایت میافتد
دهانت تلخ میشود
با یک قاشق مربّاخوری
عسل میریزی در دهانم
و پنجضلعیهای قلبم
پُر میشود از نیش زنبورهای کارگر.
***
۴-
میترسم از جمعیّت کلمهها که اطرافم راه میروند
نه شعر میشوند
و نه غذای خوشمزهای برای ناهار
میترسم از رانهای کوچک بلدرچین بر سر در مغازهها
و نگاه بیتفاوت عابران
به بوتههای افسردهی کرفس در سهماههی سیاه زمستان.
***
۵-
چمنها
آنقدر یکدست بودند
که دل هر حلزونی را میبردند
تو فیلسوفی هستی که در باغچه راه میروی
زنبورها را عاشقتر میکنی
و شهدها را شیرینتر
از پنجره که نگاهت میکنم
حواس مربّای توت فرنگی هم پرت میشود.
روستای امان مگان /امان قلعه (امان مرگان) در دهستان درونگر بخش نوخندان شهرستان درگز واقع گردیده است. این روستا دارای ۲۴ خانوار و ۹۸ نفر جمعیت می باشد.
علیرضا سپاهی لایین
به احترام “آسمان بی مرز است” مجموعه سه مصرعیهای زیبای
اسماعیل حسینپور؛شاعر نام آشنا وتوانای کرد درشمال خراسان
چهند سئ خشتی
شهوتین Şewtîn
تو چیکهکی چریێک تووسی tu çîkekî çiryêk tûsî
ده شهوتی و ناوی بووسی deŞewtî u nawî bûsî
شهوتین ژه ته مه هێڤووسی !! Şewtîn je te me hêvûsî!

Pêlstoka (bûka lik) Bûke Baranê bi zûtirkê yê ji aliyê navenda perwerde kirina fikrê zarok û tezelawan bi awayekî berfire were çêkirinê.
Li gor raporta Kurdpress’ê, ۳ pêlîstokên keçikan yên herêmiye Îranê ser navê Tekim, Leyla û Bûke Barane an Çemçe Gelin bi zûtirkê yê ji aliyê navenda perwerde kirina fikrê zarok û tezelawan ve bi awayekî berfire werin çêkirinê.
Pêlîstoka Tekim ya deverên bakûra rojava û ustana Çarmihal û Bextyariyê, pêlîstoka Leyla ku zarokên Kurd, Lor û Tirk û yên deverên eşîretan û her wiha pêlîstoka Bûke Barane yê tevî çêrûng û helbestên bedewe wan bi awayekî berfire li Îranê yê bên çêkirinê.
Ċavķanî: IRAB Kurdish Radio – Kurmancî
سعید قربانیان رهورد – قوچان
شعری از مجموعه ی ماه استخوان یک ماهی
از مَرگ ِ تو سال ها گذشته است
و این نامه
دیر به دست ِ تو می رسد.
به قاصدک ها و اداره ی پُست
امیدی ندارم.
چون سردابه یِ ِ انتهای حیاط، تنهایم!
از این سال ها، چه بگویم؟
در آینه
هر روز برف می آمد
و بر موهای مادرم
ساقه های حنا می رویید.

محبوبه سعاتمند – قوچان
از انتهای کوچه های شعر، من
سلام می دهم به تو
از انتهای کوچه داد می زنم
که از کنار من نرو
چکیده ای از این نگاه خیس من
به سوی جاده های زرد می دود
نسیمی از غم و ترانه و غزل
به سمت کوچه می وزد.
من این طرف تو آن طرف
من انتهای کو چه ام، تو در کنار جاده ای.
ترانه ای عجیب پینه می کند
نگاه را به چشم تو.
چه ارتباط ساده ای
دوباره داد می زنم،
صدای من چو پیچکی
تو همچنان که می روی،
به قدر نقطه کوچکی.
تو مثل بچه های خوب
به باغ قلبم آمدی.
ولی تمام سیب های قلب من
به دست تو گرفته شد
و حال می روی و سیب های من
میان دست ها و توی دامنت.
اگر چه می روی برو، که باغبان نبیندت
ملامتت نمی کنم برای دور بودنت.
از انتهای کوچه های شعر، من
سلام می دهم، ولی
تو بانگاه منجمد، به من جواب می دهی.
فقط از آن به بعد ماند میان کوچه بوی تو.
گهی به خواب دیده ام
میان کوچه ای و من، فراری ام به سوی تو.

محمدرضا شرفی خبوشانی – قوچان
عطش زیر و رو شدن دارم
شکوه از دست خویشتن دارم
این جنون تازگی ندارد و من
ریشه در باوری کهن دارم
عشق برده است خانمانم را
***
عطش زیر و رو شدن دارم
شکوه از دست خویشتن دارم
این جنون تازگی ندارد و من
ریشه در باوری کهن دارم
عشق برده است خانمانم را
از خودم بوی پیرهن دارم
نغمه هایش همیشه فریاد است
این گلو پاره ای که من دارم
روح آواره ی مرا بگذار
تا اویسی که در قرن دارم
کشته ی عشقم و به ناچاری
جامه ی زندگی به تن دارم
محمدرضا شرفی خبوشانی

فریبا شادلو – مشهد
١
اگر تو بودی
امروز شنبه بود
تا ما عصر را بنفشه بخوانیم
حالا سه شنبه است
و من سنگین تر از زنان باردار
به خانه باز می گردم
تا چای بنوشم
و ترانه های غمگین گوش کنم
٢
درست وقتی انتظارش را نداری به سراغت می آید
در کتابفروشی
در پارک
یا همین جا که حالا من ایستاده ام
عشق به همین راحتی
از پیراهنت بالا می آید
و همچون شال گردنی
زمستان را کوتاه می کند…

حسن روشان – بجنورد
چندیست باز فرصت لبخندمان کم است
یعنی هر آن چه می چکد از واژه ها غم است
در پیله ی سکوت غریبانه زیستن
آیینه ی مجسم جبری مسلم است
***
عمریست می کشیم بر این شانه مرگ را
این زندگی که نیست، خدایا جهنم است
در زیر بار ذلت و در زیر بار نان
دیریست، باز گردن اهل زمین خم است
جز اشک و شک به چشم اهالی ندیده ام
یعنی بساط فاجعه هر سو فراهم است
این جا ز ترس تهمت مردم، مسیح نیز
دنبال شاهدی پی تطهیر مریم است
حتی زبان و ذهن تمام پرندگان
مثل هوای آخر پاییز، مبهم است
گفتی چرا به خنده لبم وا نمی شود؟
هر چار فصل زندگی من محرم است
من خویش را سروده ام و زخم خویش را
شاعر شعورِ عاصیِ اندوه عالم است
ماندیم و سوختیم و شکستیم و ساختیم
دلتنگی ام فراتر از این ها که گفتم است

مریم مهر آذر – قوچان
از کتاب «بر میز بی گلدان»
1-
عشق تو
دستمال ِتب داری است
دو چندان می کند
اندوه رودخانه ای را که در حاشیه ی گلدوزی اش می رود.
2
خیال کن!
بر مزرعه ای ایستاده باشی
که آفتابگردان هایش زرد
گندم هایش زرد
لباس ِمترسَک اش زرد باشد.
مثل ِاوّلین شعاع ِآفتاب که به زمین می رسد
خیال کن!
مزرعه ای را دوست داشته باشی
که مال ِتو نباشد.
3
نام ِتو دهانی آغِشته به خون است
که کبوتری درآن
فرزندانش را به سُکوت دعوت می کند.
وقـتی با نفـَس هایت – بادهای گرم ِ جُنوب -
با پیراهنت – سِپید – درلانه ی جُغدها قدم برمی داری.
نام ِتو گـُلی است
- برساقه ی نحیفش – که در برف روییده باشد.
نام ِتو را دیوارهای ِشهر
با خطی مَهیب و مهیِّج
در صورت ِعابران سُرفه می کنند.
4
پیش از تو کسی را نمی شناختم
که نامش او را ترک کرده باشد.
دستِ تو گـُلی بود در آستین.
باورکرده بودم
اقیانوسی را که در لیوانی به من تعارف کردی
گمان می کردم از این سفر پروانه ای به خانه بَرمی گردد
من جهانی را که از شکاف پیله نمایان بود
دوست داشتم
دستِ کم پیراهنی به من بده!
تا این فصل را سَر کنم.
5
آرزو نه، اما امید داشت
یک روز صبح در اتاقش مرده یافت شود
عشق، زیور ِسنگینی بود
مثل خلخالی که به پای طاووسی بسته باشند.

صادق آدینه – فاروج
برای آقا امام رضا(ع) که زیارت بارگاهش آرزوی بسیاری از آرزومندان است
” از جنس غریبی… “
میخوام راهی بشم حالی به حالی
یه تا پیراهن وبا ساک خالی
سفر خوبه سبک باشه همیشه
خصوصأ تو هوای این حوالی
میخوام درمونده ی این جاده باشم
یه بی ره توشه ی دلداده باشم
تو حس ات باشم اما بی تکلف
تو حالت باشم اما ساده باشم
پاهام طاول زده تو کفش حیرت
نگام بُر میخوره تو بُهت جاده
دلیل روشنی دیگه ندارم
واسه دلتنگییای بی اراده
یه چیزیم میشه اینروزا گمونم
پای این گریه های نیمه کاره
غرورم بغضمو پس میزنه هی
خیالت اشک تو چشمام مییاره
سلام آقا! ببین برگشت خوردم
به تو با بغض های بی مجالم
بذارن فرصتی…حرفامو میگم
بمونم ساعتی…خوب میشه حالم
میخوام راهی بشم……
آخرین دیدگاهها